
حقیقتـــ ِ مرگــــ مرگ از زندگی پرسید:این چه حکمتی ست که باعث می شود تو شیرین جلوه کنی ومن تلخ جلوه دهم؟؟ زندگی لبخندی زد وگفت: دروغ هایی درمن نهفته ا ست وحقیقتـــ هایی در درو ن تو وجود دارد. ********************************* ************************************* آنجلی و دوستان آنجلی با دوستانش درفضای آزاد زیر چتری از ستارگان چشمک زن نشسته بودند. اوبا دوستانش درباره ی رحمت ومهربانیت خدا سخن می گفت که از ازل تا ابد جاودانه خواهد بود. اوگفت:او مادر مهربان همه ی ما است. رنج ها نباید مایه ی عذاب و پیروزی ها موجب غرور شوند. در اتفاق زنی از آنجا می گذشت که بسیار اندوهگین بود.اوبا ش...
ادامه مطلب
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد. روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد. همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند: عجب بد شانسیای آوردی پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه میداند؟ چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانهی پیرمرد بازگشت. اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: عجب خوش شانسیای آوردی! اما پیرمرد جواب داد: خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه میداند؟ بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست. باز همسایگان گفتند: “عجب بد شانسیای آور...
ادامه مطلب