حقیقتـــ ِ مرگــــ
مرگ از زندگی پرسید:این چه حکمتی ست که باعث می شود تو
شیرین جلوه کنی ومن تلخ جلوه دهم؟؟
زندگی لبخندی زد وگفت: دروغ هایی درمن نهفته ا ست
وحقیقتـــ هایی در درو ن تو وجود دارد.
*********************************
*************************************
آنجلی و دوستان
آنجلی با دوستانش درفضای آزاد زیر چتری از ستارگان چشمک زن نشسته بودند.
اوبا دوستانش درباره ی رحمت ومهربانیت خدا سخن می گفت که از ازل تا ابد جاودانه
خواهد بود.
اوگفت:او مادر مهربان همه ی ما است. رنج ها نباید مایه ی عذاب و پیروزی ها موجب
غرور شوند.
در اتفاق زنی از آنجا می گذشت که بسیار اندوهگین بود.اوبا شنیدن سخنان آنجلی
گفت:برای تو آسان است که اینگونه حرف بزنی . زیرا تومثل من هر روز درد و رنج
نمیکشی.!!
آنجلی به کودک درآغوش مادر داد زد : آن بچه را بر زمین بینداز!
زن فریاد زد: تودیگر چه آدمی هستی ؟چطور می توانم بچه ام را به زمین بیندازم؟؟
او می میرد.
آنجلی پرسید: مادر تو بچه ات را بیشتر دوست داری یا خدا اورا؟
ـ اگر خدا اورا دوست دارد چرا این همه درد وعذاب دراین دنیا وجود دارد؟
آنجلی گفت: رنج در برنامه ی الهی از جایگاه مهمی برخوردار است، وقتی کودکتان
مریض است شما اورامجبور کرده داروی تلخ بخورد وبه اشک و...اونیز توجهی نکرده
زیرا می دانید که این به نفع اوست.
روح ما نیز بیمار می شود وماباید برای بهبودی ان مشکلات وسختی هارا تحمل کرده.
درهمه ی رویدادها خیری نهفته استــــ......
بی خیال ولی بر بام خیال...ما را در سایت بی خیال ولی بر بام خیال دنبال میکنید
برچسب: داستان ,داستان&داستان&,
نویسنده: FARIBA
بازدید: 841