خرید بک لینک

درباره سایت

نقش درخت خشک را بازی میکنم.. نمیدانم چشم انتظار بهار باشم.. یا هیزم شکن..

امکانات وب

حضــــو ر

مــرد ی با  خود زمزمه کرد :خـدايا با من حرف بزن.

يک سار شروع به خواندن کرد.

اما مرد نشنيد.

فرياد برآورد :خدايا با من حرف بزن، آذرخش درآسمان غريد.

اما مرد گوش نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد وگفت:خدايا بگذار تورا ببينم.

ستاره ای  درخشيد.

اما مرد نديد.

مرد فرياد کشيد: يک معجزه به من نشان بده. نوزادی متولد شد.

اما مردتوجهي نکرد.

پس درمرد درنهايت نا اميدی فرياد زد:خدايا لمس کن وبگذار بدانم که اينجا حضور داری.

درهمين زمان خداوند پايين آمد ومرد را لمس کرد.

اما مرد پروانه را با دستش پراند وبه راهش ادامه داد.

برچسب: نویسنده: FARIBA تاريخ: يکشنبه 26 مرداد 1393 ساعت: 18:31

صفحه بندی